مکاشفه و شهود عالم غیب، فضیلتی از فضایل شهدای عاشورا
16 بازدید
موضوع: الهیات و معارف اسلامی


مکاشفه


 و شهود عالم غیب


فضیلتی از فضایل شهدای عاشورا


(منتشر شده در هفته نامه «افق حوزه» شماره 458 ) 


بسم الله الرحمن الرحیم

چکیده

مکاشفه پدیده‌ای غیر متعارف و نامعمول است که طی آن، انسان به دریافتهایی در ورای ماده دست پیدا می‌کند. این امر اگرچه راهی به عالم غیب می‌گشاید، ولی به دلیل عدم توانایی انسان در شناخت ابعاد این موضوع و خطرات احتمالی آن، باید با مقدمات کافی و از روش درست حاصل شود که همان روش قرآنی بندگی خالصانه و تهذیب نفس است.

این مقاله، به‌منظور روشن کردن گوشه‌ای از فضایل اصحاب امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، با عنایت به شهود راستین آن بزرگواران ، ابعاد و اشکال گوناگون این پدیده خارق العاده و درعین حال واجد حساسیت فوق العاده را بررسی کرده و در این زمینه از مثالهای واقعی و نمونه‌های نقل شده در تاریخ بهره جسته است. به این امید که تذکری برای ما و آیندگان باشد و عرض ادبی به شهیدان  عاشورا و سالار شهیدان علیه و علیهم السلام.

- مکاشفه اصحاب امام حسین: آزمایشی شگرف و پاداشی عظیم

یکی از مهمترین مکاشفاتی که در تاریخ نقل شده است، مکاشفه اصحاب امام حسین علیه السلام در شب عاشورا است که در آن، یاران حضرت در معرض امتحانی بزرگ قرار گرفتند و جان خود را با خدا معامله کردند. در این شب پس از آنکه این انسانهای پاک، مرگ قطعی در رکاب امام را پذیرفتند، امام طی یک مکاشفه، پاداش آنان را به ایشان نشان داد و سختیهای کارزار را برایشان گوارا ساخت.

روایات متعددی در این باره نقل شده است؛ از جمله از ابو حمزه ثمالى نقل است كه امام سجّاد علیه السلام فرمود: «شبى كه صبح روز بعدش پدرم به شهادت رسيد، نزد وى بودم. حضرت به يارانش فرمود: امشب از تاريكى استفاده كنيد و برويد كه اين قوم فقط مرا مى‏طلبند و اگر مرا به قتل برسانند، متوجه شما نمى‏شوند و شما در امان خواهيد بود. گفتند: نه به خدا! هرگز چنين نخواهد شد. حضرت فرمود: شما فردا كشته مى‏شويد و كسى جان سالم بدر نمى‏برد. گفتند: سپاس خدايى را كه ما را به كشته شدن با تو شرافت بخشيد. آنگاه حضرت دعا كرد و به آنان فرمود: سرهايتان را بالا بگيريد و نگاه كنيد. اصحاب و ياران حضرت سرهاى خود را بالا گرفته، به مقام و منزلت خود در بهشت نگاه كردند، حضرت هم به آنان مى‏فرمود: اى فلانى اين خانه تو مى‏باشد، و اين قصر توست اى فلانى، و اين مرتبه و مقام تو مى‏باشد اى فلانى. چنان بود كه شخص با سینه خود به استقبال سرنيزه‏ها مى‏رفت و در برابر شمشير سر و سينه سپر مى‏كرد تا به منزلت و مقام خود در بهشت دست يابد[1]

همچنین در روایت دیگری نقل شده است که شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: مرا از یاران امام حسین علیه السلام و چگونگی روبرو شدن آنها با مرگ خبر بده. حضرت فرمود: حجاب‌ها از برابر دیدگان‌شان کنار زده شد، بطوری که جایگاه خود را در بهشت دیدند. پس هر یک از آنان برای رسیدن به حوری بهشتی و دست یافتن به جایگاه خویش در بهشت، در کشته شدن از دیگران پیشی می‌گرفت.»[2]

 و نیز در زیارتی که منسوب به ناحیه مقدسه امام عصر علیه السلام آمده است: «شهادت می‌دهم که خدا پرده را از مقابل شما کنار زد و بستر راحتی را برای شما مهیا و پاداش شما را بزرگ قرار داد.»[3]

برداشــت  پرده‌ای  ز  پس  پـــرده  حـجاب

حـور و قصــور خلد عیـان شـــد چو آفتاب

بر هر  یکش  نمود  که  این قصر جای توست

وین حور و این قصور کمین خونبهای توست

- معنای لغوی و اصطلاحی مکاشفه

مکاشفه در لغت از «کشف» به معنای آشکار کردن و پرده از چیزی برداشتن است و در اصطلاح، رسیدن به ماوراء حجاب یا دریافت حقایق عالم مجرد توسط عارف تعریف شده است. همچنین گفته شده است که آنچه عارف در عالم رؤیا می‌یابد رؤیای صادقه و آنچه در بیداری دریافت می‌کند مکاشفه است[4].

بنابراین بطور کلی می‌توان گفت که طی مکاشفه چیزی که قبلا از نظر ما غایب بوده است،  آشکار و قابل مشاهده میشود و بعبارتی ازعالم غیب به عالم شهادت وارد میشود. علامه طباطبایی شهادت را امری می‌داند که نزد فرد درک کننده مشهود و حاضر است و این فرد به نوعی بر آن احاطه دارد، و غیب خلاف  آن است[5]. حوزه غیب و شهادت امری نسبی است و آنچه برای ما غیب محسوب می‌شود، می‌تواند برای اولیای خدا شهادت باشد[6].

-  اهمیت مکاشفه

یکی از مسائلی که مخصوصا امروزه طرفداران زیادی دارد این است که به چه وسیله می‌شود از عالم غیب و پشت پرده باخبر شد. بشر تمایل دارد که از عوالم دیگر آگاهی پیدا کند. گروهی بحث از کشف و شهود می‌کنند و جمعی به دنبال پیر و مرشد می‌گردند تا چیزی بیابند. عامه مردم غالباً در اطراف کسی که ادعای شهود و کشف باطن می‌کند جمع می‌شوند.

در تاریخ، این گرایش‌ها در اقوام و ادیان مختلف سابقه بسیار طولانی داشته است و گاهی غرض ورزی‌ها و  مقاصد شیطانی هم در شکل‌گیری برخی نحله‌های مدعی کشف و شهود دخالت داشته و انحرافات نظری و عملی قابل توجهی را موجب شده است[7].

مکاشفه با اموری چون مفهوم "غیب" در ارتباط است که از مفاهیم بسیار کلیدی اسلام محسوب می‌شود، به‌طوری‌ که ایمان به غیب از ویژگی‌های متقین و هدایت شدگان به قرآن، شمرده شده است.[8] از این رو امری است که با اعتقادات مردم ارتباط می‌یابد. از سوی دیگر، این پدیده، تجربه ناپذیر است و به شدت قابلیت آمیخته شدن با اوهام و مسائل غیر واقعی را دارا است؛ از این رو راه را برای سوء استفاده از اعتقادات مردم در ابعاد مختلف باز می‌کند، بویژه که برخی ادعای بدیهی بودن و خطاناپذیری این مکاشفات را دارند[9].

در نتیجه در برخورد با موضوع مکاشفه باید نهایت دقت را صرف کرد؛ چرا که اولا هر آنچه تحت عنوان کشف و شهود و اخبار از غیب، عرضه و بیان می‌شود، بحق و قابل اعتماد نیست و ثانیا چنانکه خواهد آمد، انسان برای رسیدن به این امر، مجاز به پیمودن هر راهی نیست.

- مکاشفه حق

مشاهداتی که می‌توان درباره آن ادعای حقانیت کرد و آن را نوعی درک معارف الهی دانست،  از دو راه می‌تواند حاصل شود:

اول: تصرف ولائی معصوم و حجت خدا

 انبیا و اولیای معصوم علیهم السلام علاوه بر اینکه خودشان به اذن خداوند از اسرار عالم غیب آگاهند، می‌توانند دیگران را نیز به قدر مصلحت، از امور غیبی آگاه کنند و می‌توان گفت در میان غیرمعصومان، تنها مکاشفه‌ای که می‌توان آن را مصون از خطا دانست، کشف و شهودی است که از جانب انبیا و اولیای معصوم و با تصرف ولایی آنها برای فرد حاصل شده باشد. این نوع مکاشفات از طریق اجازه و تصرف معصوم، حتی ممکن است برای دشمنان آنها نیز رخ دهد. مکاشفه یاران امام حسین علیه السلام در شب عاشورا از جمله مواردی است که به خواست و تصرف امام معصوم صورت گرفته است. در اینجا نمونه‌های دیگری از این قبیل مکاشفات و تصرفات، بیان می‌شود:

1. خلیفه عباسی دستور داد لشکرش که 90000 نفر بودند، هر یک توبره­ای خاک آورده، در محلی بریزند. تل بزرگی ایجاد شد. بعد حضرت هادی علیه السلام را بالا برد و گفت: لشکر مرا بنگر. حضرت فرمود: می­خواهی من هم لشکر خود را به تو نشان دهم؟ با تصرف ولائی، خلیفه بین زمین و آسمان، از شرق تا غرب ملائکه را دید که همه مسلح بودند. خلیفه غش کرد. بعد که به هوش آمد، امام فرمود: ما به دنیای شما کاری نداریم. مشغول امر آخرت خود هستیم.[10]

2. هارون برای آزار دادن امام، کنیزی را به زندان نزد حضرت کاظم علیه السلام فرستاد. حضرت در او تصرف ولائی کرد تا جایی که بهشت و عالم بالا را به او نشان داد[11].

3. ابوبصیر روایت کرده که به امام باقر علیه السلام عرض کردم که من شیعه و دوست شما هستم و نابینا و ناتوان هستم، بهشت را برای من ضامن شوید. امام دست به چشم من کشید و بینا شدم، سپس همه ائمه را در حضور آن حضرت مشاهده کردم و سپس گفت به دور نگاه کن. به خدا جز سگ و خوک و میمون ندیدم. گفتم این خلق ممسوخ کدامند؟ فرمود: اینها سواد اعظم اند. اگر پرده برداشته شود چهره واقعی افراد آشکار گردد، شیعیان مخالفین خود را جز در این صورتهای مسخ شده نمی بینند.[12]

4. نقل شده است که امام صادق علیه السلام، در پاسخ به سوال عبدالله بن سنان، طی مکاشفه‌ای حوض کوثر را به او نشان داد و از آن نهر جاری که در اطرافش درختان و حوریان بودند، ظرفی از آب کوثر به او نوشانید. در پایان حضرت فرمود: این کمتر چیزی است که خداوند برای شیعیان ما مهیا کرده است؛ چون مومن از دنیا می‏رود، روحش را به سوی این نهر می‏برند و در باغستانهای آن حرکت می‏کند و از خوردنیها و آشامیدنیهای آن میخورد. و دشمن ما چون می‏میرد، روحش را به وادی برهوت می‏برند و همواره در عذاب است.[13]

5. مورد بعدی داستان حافظ قرآن شدن زاذان ابوعمرو فارسی است. یکی از خواص اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ابوعمرو فارسی است به نام زاذان. گفت مشغول خواندن شعر بودم حضرت از صدای من خوشش آمد. فرمود چرا قرآن نمی‌خوانی. گفتم بیش از مقداری که در نماز خواندن لازم است چیزی از قرآن یاد ندارم. فرمود جلو بیا. چیزی گفت که من نفهمیدم چیست. بعد فرمود دهانت را باز کن. آب دهانش را در دهانم انداخت. هنوز قدم برنداشته بودم که دیدم قرآن را با اعراب کامل آن حفظ هستم و نیاز ندارم که از کسی درباره آن بپرسم. داستان زاذان را برای حضرت باقرالعلوم علیه السلام نقل کردند فرمود راست می‌گوید. امیرالمومنین برای او به اسم اعظم که هیچ گاه رد نمی‌شود، دعا کرد[14].

6. از ابو هاشم نقل شده است كه گفت: خدمت امام هادى عليه السّلام رسيدم و او به زبان هندى با من سخن گفت كه خوب نتوانستم به او پاسخ بگويم و مقابلش سطلى پر از سنگريزه بود. يك سنگريزه برداشت و آن را در دهانش گذاشت و مدتى آن را مكيد و بعد به طرف من انداخت. من نيز آن را در دهانم گذاشتم. به خدا سوگند! هنوز از جاى خويش برنخاسته بودم كه به 73 زبان كه نخستين آن، زبان هندى بود، سخن گفتم‏.[15]

7. تصرف ولائی حضرت هادی علیه السلام : مدتی حضرت را در کاروانسرای گدایان و غربا منزل دادند. صالح بن سعید گفت خدمت حضرت رسیدم و از این شکل برخورد با امام ناراحت شدم و نگرانی‌ام را اظهار کردم. فرمود پسر سعید تو هنوز نسبت به ما در این حد معرفتی. سپس با دست مبارک به جایی اشاره کرد که ناگهان دیدم عوض شد باغ و بستان و سبزه و حور و غلمان و ... . امام فرمود ما هرجا باشیم اینها برای ما آماده است و در کاروانسرای گدایان نیستیم.[16]  

دوم: از راه تهذیب و جهاد با نفس و خود سازی مطابق با دستور شرع

قرآن، علاوه بر دعوت انسانها از راه مشاهده آثار خدا و تدبر و استدلال،  انسانها را به بندگی عاشقانه و خالصانه و تهذیب نفس دعوت می‌کند. نتیجه این نوع بندگی و تهذیب نفس، مکاشفه و رسیدن به درجاتی از تقوا و یقین است.[17]

در قرآن و روایات شواهدی وجود دارد که نشان دهنده وجود رابطه ای بین ایمان و تقوای الهی با کشف مجهولات و شناخت حقایق است. قرآن درمورد اصحاب کهف میفرماید: آنها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم[18] و در سوره عنکبوت آمده است که کسانی که در مسیر خدا به مجاهده و تلاش بپردازند، آنها را به راههای غیبی خود هدایت میکنیم[19].  همچنین در سوره بقره 282 میفرماید: اتقوا الله و یعلمکم الله. به قول استاد مطهری _ که در حسینیه ارک برای جمع کثیری از طلاب بیان میکرد و من هم افتخار حضور داشتم_ معلوم میشود که بین جمله اتقوا و یعلمکم ، رابطه ای برقرار است که  تقوای عملی مجهولاتی را برای انسان معلوم میسازد[20]. و نیز در مقدمه وافی حدیثی آمده است که کسی که دانست و به دانسته های خود عمل کرد، خداوند او را وارث علومی که نمیدانسته است، قرار میدهد[21]. بنابراین منطقی است که تقوا و تهذیب نفس، به درجاتی از شهود واقعیت منجر گردد.

از این نوع مکاشفات، در زندگی بزرگانی که به تقوا و پاکدامنی مشهور بوده‌اند فراوان ذکر شده است. این مشاهدات اگرچه کاملا از خطا و نسیان مصون نیستند و  به درجه کمال و عبودیت  فرد مشاهده کننده بستگی دارند، ولی شواهد عینی و قابل اعتمادی حاکی از امکان حصول چنین مکاشفاتی است.

 نمونه‌هایی از این دست مکاشفات

1- محدث قمی و شنیدن صدای جنازه :

مرحوم حاج شیخ عباس قمی نقل می‌کند که روزی در وادی السلام نجف اشرف، برای زیارت اهل قبور رفته بودم. در این میان ناگهان صدایی مانند صیحه شتر هنگام داغ کردن شنیدم، به طوری که گویی زمین وادی­السلام، از صدای نعره او می‏لرزید. من با سرعت برای خلاص نمودن آن شتر، به آن سمت رفتم. وقتی که نزدیک شدم، دیدم شتر نیست، بلکه جنازه‏ای را برای دفن آورده‏اند، و این نعره از آن جنازه بود. من آن صدا را می‏شنیدم، ولی افرادی که متصدی دفن بودند اصلا اطلاعی از آن نداشتند و با کمال خونسردی و آرامش به کار خود اشتغال داشتند.[22]

2- شاگرد ملاحسین قلی همدانی و ذکر "ای خر آدم نشدی" :

شیخ محمد رازی در پاورقی ترجمه مجمع البیان ذیل آیه شریفه «یوم ینفخ فی الصور فتأتون أفواجا»[23] می‌نویسد: «از بعضى از اهل دل و حال شنيدم كه مي‌گفت يكى از بزرگان دائما ذكرش اين بود اى خر آدم نشدى، اى خر آدم نشدى. يكى از دوستان و مريدان خاص او گفت وقتى به او اصرار كردم اين چه ذكري است، گفت تعهّد نما تا من زنده‏ام اين راز را فاش نكنى. پذيرفتم. گفت در نجف اشرف كه تحصيل مي‌كردم استادم آخوند ملا حسينقلى همدانى بود كه مربّى اخلاق و عالم ربّانى و سالك حقيقى و داراى كرامات و صاحب مكاشفات و منامات بود. ما مي‌ديديم هر وقت به حرم مطهّر امير المؤمنين على عليه السّلام مشرّف مي‌شد با آداب خاص و خضوع و خشوع مخصوص مي‌رفت و وقتى بيرون مي‌آمد عبا به سر انداخته و سر به زير افكنده و به عجله به منزل خود مي‌رفت و ما از نحو تشرّف و از اين وضع برگشت ايشان تعجّب مي‌كرديم؛ تا روزى در صحن مطهّر كه مراقب ايشان بودم، وقتى با آن كيفيّت بيرون آمد، سر راه بر او گرفته و او را سوگند به صاحب قبر مطهّر علوى -على عليه السّلام- دادم كه‏ علّت آن گونه تشرّف و اين گونه مراجعت چيست؟ گفت امّا آن گونه تشرّف وظيفه هر كسى است كه عارف به مقام ولىّ اللَّه اعظم امير المؤمنين عليه السّلام باشد كه با كمال خضوع و خشوع مشرّف گردد؛ و امّا علّت اين گونه مراجعت اين است كه پس از تشرّف در مراجعت دید دیگری برایم حاصل می شود، و چون حقايق و بواطن اشياء و اشخاص، برايم منكشف و مكشوف مي‌گردد، نمي‌خواهم چشمم به يكى از دوستانم بيفتد كه مبادا آنها را به غير صورت ظاهر ببينم؛ زیرا قهراً از آنها كدورت و تنفّرى حاصل می‌شود و من بايد با مردم زندگى كنم. پس گفتم استاد سؤال ديگرى دارم و شما را قسم به حقّ على عليه السّلام مي‌دهم كه جواب مرا بدهيد. گفت بپرس. گفتم مرا به چه صورت مي‌بينى؟ بسيار ناراحت شد و گفت اگر قسم نداده بودى نمي‌گفتم. تو را به صورت خر مي‌بينم. و چون به خود مراجعه كردم ديدم راست مي‌گويد؛ صفت بهيميّت خرى در من موجود است. براى همين از آن تاريخ همواره به نفس خويش خطاب مي‌كنم اى خر آدم نشدى. اى خر آدم نشدى.»[24]

3- سیدجمال گلپایگانی و دیدن عذاب میت و گرز آتشین:

در یک شب جمعه سرد زمستانی سید جمال گلپایگانی در یکی از حجرات تخت فولاد اصفهان، مشاهده میکند که جنازه ای را به حجره میاورند و تحویل قاری قرآنی میدهند و او در کنار جنازه مشغول تلاوت می‌شود. سپس ملائکه عذاب می‌آیند و مشغول عذاب کردن آن مرده می‌شوند، اهل چه معصیتی بوده که چنان گرزهای آتشین بر سر او می‌زدند که آتش به سوی آسمان زبانه می‌کشیده است.

مرحوم آقا سید جمال الدین می‌فرماید که این میّت چنان نعره می‌کشید که تمام قبرستان تخت فولاد می‌لرزید، من تمام وجودم را وحشت فرا گرفته بود بطوری که می‌خواستم این آقای قاری قرآن را متوجه این صحنه وحشتناک کنم و از او بخواهم که در را باز کند تا من بیرون بروم، ولی نمی‌توانستم حرف بزنم. او با خیال راحت قران میخواند. خودم را کشان کشان به در رساندم و توانستم از آنجا خارج شوم. تا اصفهان پیاده امدم و یک هفته در بستر بودم[25].

4- نقل است که شیخ بهائی به دوستش گفت که روز گذشته در این قبرستان میتى را دفن کردند، بوى بسیار خوشی به مشام من خورد. جوان زیبا رویى را دیدم که به سمت آن قبر مى‌رفت. طولى نکشید که بوى متعفن و بدى به مشام من رسید. سگى را دیدم که به سوى همان قبر مى‌رفت. ناگهان همان جوان زیبا از طرف آن قبر برگشت ولى بسیار مجروح و زشت شده بود. کنارش رفتم و سوال کردم. گفت من عمل صالح این میت بودم. سگ اعمال زشت و ناشایست او بود و چون گناهان او بیشتر از اعمال صالح او بود لذا آن سگ به من حمله کرد و مرا از قبر بیرون انداخت و الآن همان سگ با او هم نشین است[26].

5- شگفت انگیز ترین این قضایا داستان کربلایی کاظم ساروقی است که بطور معجزه و خرق عادت حافظ کل قرآن شد، با اینکه هیچ سواد خواندن و نوشتن نداشت. محمد کاظم[27] سالها در روستای ساروق اراک کشاورزی می‌کرد. یک سال مبلًغی که برای تبلیغ به روستای ایشان آمده بود در منبر وسخنرانی خود تأکید کرد کسانی که گندمشان به حد نصاب برسد و زکات و حق فقرا را ندهند ، مالشان به حرام مخلوط می‌گردد و اگر با عین مال زکات خانه و فرش بخرند، نمازشان در آن باطل است.

محمد کاظم که می‌دانست صاحب زمینی که در آن کار می‌کند، خمس و زکات نمی‌دهد ، ابتدا به او تذکر داد ، ولی او توجه نکرد؛ از این رو محمد کاظم تصمیم گرفت که روستای خود راترک کند، شبانه ده را ترک کرد وتقریباً سه سال برای امرار معاش در دهات دیگر به عملگی و خار کنی پرداخت. سپس به او پیغام داده شد که به ده برگرد و نزد پدرت بمان. او به روستای خود بر گشت و مشغول کشاورزی شد. یک سال هنگام برداشت محصول ، در یک روز تابستانی ، خرمنش را کوبیده و منتظر وزیدن باد بود، تا گندم ها را باد دهد و کاه را از گندم جدا کند ؛  ولی هرچه منتظر ماند باد نیامد. ناامیدانه به ده برگشت ، در راه با یکی از فقرای روستا برخورد کرد و او گفت: امسال چیزی از محصولت را به ما ندادی و ما را فراموش کردی. او پاسخ داد: خدا نکند که من فقرا را فراموش کنم ، بلکه هنوز نتوانستم محصولم را جمع کنم. اما دلش آرام نگرفت، آشفته حال به مزرعه بازگشت و با زحمت زیاد مقداری گندم برای آن فقیر جمع کرد و قدری نیز علوفه برای گوسفندانش چید و به سوی ده روانه شد. در بین راه در باغ امامزاده ای مشهور به 72 تن، گندم ها و علوفه را کناری نهاد تا استراحت کند. ناگاه دو سیّد خوش‌سیما به نزد او آمده و پرسیدند، نمی‌آیی برویم در این امامزاده فاتحه ای بخوانیم؟ او همراه با آن دو، به اتفاق وارد امام زاده شدند، فاتحه خوانده و به امامزاده بعدی رفتند.

آن دو جوان مشغول خواندن چیزهایی شدند که محمد کاظم نمی‌فهمید، در آن حال، ناگاه دید در اطراف سقف امامزاده کلماتی از نور نوشته شده که قبلاً اثری از آن کلمات بر سقف نبود. یکی از آن دو به محمدکاظم گفت: چرا چیزی نمی‌خوانی؟ او پاسخ داد: من سواد ندارم.آن سید گفت: باید بخوانی، سپس نزد محمد کاظم آمد، دست بر سینه او گذاشت و فشار داد و گفت حالا بخوان! محمد کاظم آن آیات را خواند و برگشت تا به آن آقا حرفی بزند که دید کسی آنجا نیست و خودش تنها در داخل حرم ایستاده است و از نوشته های روی سقف نیز چیزی بر جای نمانده است. در این موقع حالت مخصوصی به او دست داد و غش کرد. وقتی به هوش آمد به سوی ده حرکت کرد و در بین راه ، متوجه شد که کلمات زیادی می‌داند و و ناخود آگاه آن ها را زمزمه می‌کند؛ داستان آن دو جوان را به یاد آورد، به سراغ روحانی ده رفت و داستان را گفت، او هم قرآن را آورد و هر جای قرآن که به محمد کاظم نشان می‌داد او همه را از بر می‌خواند.

به این ترتیب کربلایی کاظم  به سبب پایبندی به شرع و با لطف خداوند، در دوران جوانی حافظ قرآن شدو تاپایان عمر همه ی قرآن را حفظ بود و هر  آیه ای که از او پرسیده می‌شد، با آیه ی قبل و بعدش می‌خواند واگر از او می‌خواستند که آیه ای را از قرآن نشان دهد، فوراً صفحه ی مورد نظر را می‌گشود و بی درنگ دست بر روی همان آیه می‌گذاشت! وقتی روزنامه یا کتابی را مقابل او می‌گشودند، فوراً دست روی آیه قرآن می‌نهاد و می‌گفت: آیات قرآن نور دارند و من آن ها را از روی نورشان تشخیص میدهم. بسیاری از علما او را آزمودند.

او را به شهرهای مختلف، ملایر، تویسرکان، باختران، کنگاور، تهران، قم، مشهد،کاظمین، کربلا، نجف، کویت و حجاز بردند و مسلمان وغیرمسلمان او را دیدند و در جریان حافظ شدن او واقع شدند. صدها نفر از علما و دانشمندان از جمله آیت الله العظمی نجفی مرعشی او را آزمودند و خارق العاده بودن این موهبت عظمی را تصدیق و تأیید کردند، و مجلات و روزنامه ها و کتابهای متعدد داستان او را به ثبت رساندند.

چنین کرامتی دارای فواید زیادی است. از جمله:

1- دلیل حقانیت اسلام و قرآن مجید است.

2- نمونه ای است از اشراقات  معنوی و  ارتباط با عالم غیب

3- برهانی است  بر حقانیت شیعه

4- پاسخی است بر برخی شبهات درباره جهان غیب

5- دلیلی است بر محفوظ ماندن قرآن از تحریف [28]


-  خطر انحراف در این مسیر: مکاشفه از راه باطل

اگرچه مکاشفه صحیح، یکی از راه‌های شناخت و رسیدن به یقین است و یکی از راه‌هایی است که قرآن برای درک معارف الهی معرفی کرده است[29]، ولی مکاشفه باطل، خود می‌تواند حجاب دیگری بر سر راه وصول به حقیقت شود.

هرچند که برخی قائل به خطا ناپذیری مشاهدات عرفانی شده‌اند، ولی دلایل مختلفی ذکر شده است که این مشاهدات از نسیان و خطا و حتی القائات شیطانی مصون نیست[30].

شواهد فراوانی از نادرست بودن برخی مشاهدات، یا مورد نهی واقع شدن آن وجود دارد:

1. کافری در بغداد از غیب خبر می‌داد. امام کاظم علیه السلام از او پرسید: این عمل جزئی از مقام انبیاست. چگونه به این مقام رسیدی؟ گفت به سبب مخالفت با نفس. امام فرمود اسلام را به نفس خود عرضه کن. گفت نفسم راضی نیست. فرمود مگر نه این است که با مخالفت با نفس به این مقام رسیدی. پس با آن مخالفت کن. آن مرد مسلمان شد. بعد از این، گاهی به مجلس امام می‌آمد. یک روز کسی از او خواست از نیت درونی‌اش خبر دهد، او نتوانست. از امام سبب پرسید. فرمود خدا هیچ عملی را بی پاداش نمی‌گذارد. چون با نفس مخالفت می‌کردی و کافر بودی خدا علم به اسرار را به تو عنایت کرد، ولی اکنون پاداشت را ذخیره آخرتت قرار داده است.[31]

2. از مرحوم سیدموسی زرآبادی نقل شده است که: در قزوین امام جماعت بوده و سیر و سلوک و مکاشفاتی داشتم. در و دیوار برایم حائلی نبود. تا اینکه یکبار در عالم مکاشفه ندایی شنیدم که تو دیگر نیازی به اعمال ظاهری نداری، برای رسیدن به مقامات بالاتر باید نماز و روزه را کنار بگذاری. گفتم این اعمال با دلیل معتبر از شرع رسیده است. من از آنها دست برنمی‌دارم. گفت این مقامات از تو گرفته می‌شود و دیدم از من گرفته شد. فهمیدم راه شیطانی بوده است. تصمیم گرفتم تا حد توان به دستورات شرعی عمل کنم پس از مدتی به مقاماتی رسیدم که حال قبلی در مقابل آن، قطره ای از دریا بود.[32]

3. مثال دیگر حکایتی است که صاحب متنخب التواریخ، از ملا صادق یزدی نقل می‌کند که: زماني كه در يزد مشغول تحصيل بودم، یکبار مزاجم به هم خورد، طوري كه از دیگران وحشت می‌کردم. کم کم رو به عزلت و تنهایی گذاشتم منزوي شدم. مدتی در  قريه اي ساكن گشتم و روزها به گورستان آن قريه می‌رفتم. روزي ندايي آمد كه صاحب آن را نمی‌دیدم. می‌گفت ملك الموتم و مامور به قبض روحت هستم. رو به قبله خوابيدم و دامن بر صورت کشیدم، اما خبری نشد. پرسیدم چرا قبض روح نمي كني؟ گفت: مرگت به تاخير افتاد. برو منزل و وصیت کن. پس از وصیت باز خبری نشد. از دلیلش پرسیدم. گفت بدا حاصل شد. تو بايد به مقامات عاليه برسي، چند روزي با هم صحبت داشتيم. او مرا دلداری می‌داد که مردم به تو گمان بد می‌برند، اما اعتنا نکن. تا اينكه یک شب دستور داد كه نيمه شب بر بالاي بام روم و اذان بگويم. مردم آمدند و اعتراض نمودند كه اين اذان بی موقع و بر خلاف شرع است. یکی از آنها خیلی در اعتراض اصرار مي ورزيد. آن نيروي نامريي به من گفت: به او بگو: در خلوت مرتكب فلان خلاف شرع مي شوي، حالا من را از عبادت وا مي داري؟ وقتي به او گفتم خجل شد و ديگر حرفي نزد.

چند روز به اين منوال گذشت. آن نيروي نامريي مرتب اخبار غيبي مي داد و به دنبال آن مرا امر و نهي مي كرد. مثلا شایع شد که فلانی مرده است، اما او گفت دروغ است، تا چند روز دیگر نامه اش می‌آید. تا اينكه روزي گفت: امام زمان در مكه ظهور كرده است و تو بايد به حضور ايشان بروي، اگر مايل باشي تو را بر ابر سوار كنم و به مكه ببرم. گفتم: هرچه را بهتر مي داني انجام ده. گفت: برو بالاي بام و صلوات بفرست و به هوا راه برو. به بالاي بام رفتم. وقتي لب بام رسیدم، ترسيدم كه خود را به هوا بسپارم، ايستادم. هرچه اصرار كرد برو نپذيرفتم. وقتي از من مايوس شد گفت: بنا بود به مقاماتی برسی، اما با من مخالفت کردی و پا به بخت خود زدی، مي روم نزد ميرزا علي محمد شيرازي (علی محمد باب) كه قابليت این کار را دارد. ديگر او را نديدم و صدايش را نشنيدم. خود را معالجه کردم و مزاجم معتدل شد. بعداً فهمیدم كه آن نيرو كه من را بر خلاف دستورات شرعي مي خواند، نيروي شيطاني بوده و از اين راه در صدد اضلال و فريب من بوده است. پس از مدتی، ميرزا علي محمد شيرازي مدعی بابیت شد و غائله باب پیش آمد.[33]

4. نمونه دیگر، مرتاض‌های هندی هستند که با تحمل ریاضت‌های سخت، افراد زیادی را در اطراف خود جمع کرده و امور خارق العاده و حیرت انگیز انجام می‌دهند.

5. حرکات صوفیانه که همراه با ادعای کرامات و کارهای خارق العاده است. صوفیه در آموزه‌های خود عمدتاً دو هدف را دنبال می‌کنند: هدف اول که می‌تواند مقدمه هدف دوم باشد، به خودی خود، تفاوت چندانی با عقاید اصحاب شریعت ندارد و شامل تهذیب نفس و آراستن آن به فضایل و پیراستن آن از رذایل است. هدف دوم که بسیار مورد مذمت است، این است که آنها قائل به درک مقاماتی هستند که پیامبران و اوصیا، چنین مراحلی را درک نکرده‌اند[34].  

 به قول علامه طباطبایی در المیزان شرع مقدس ظواهری دارد. هر ظاهری را باطنی است و باید به آن رسید. این سخن حق است، ولی اگر شرع باطن دارد، راه رسیدن به باطن را خود بیان نموده و آن پرداختن به ظاهر است. شرع باطنی ندارد که راه رسیدن به آن را بیان نکرده باشد (تا ما بخواهیم با ادا و اطوار صوفیانه یا بدعتهای ساختگی عارفانه به آن برسیم).[35]


- آگاهی از غیب گاهی به مصلحت نیست.

در این مکاشفات ، از یکسو امکان راهیابی خطا و نسیان و القائات شیطانی وجود دارد و از سوی دیگر، این مشاهدات نیاز به مقدمات فراوانی دارند و لازم است که فرد مکاشفه کننده ظرفیت لازم برای ادراک این حقایق را داشته باشد. به همین دلایل گاهی تلاش برای دستیابی به این مشاهدات مورد نهی واقع شده است. در واقع دستیابی به این حقایق، بدون کسب آمادگی، یا به هر دلیل دیگری، ممکن است بی‌فایده باشد و یا دارای تبعات اجتماعی منفی(مثل مورد1) یا ضرر شخصی(مثل مورد 2و3) باشد و یا از اولویت برخوردار نبوده و فرد را از مسیر بهتری منصرف کند(مثل مورد4 و 5).

1. حضرت جواد الائمه علیه السلام از جدش حضرت علی علیه السلام نقل می‌فرماید که  مردم اگر از باطن یکدیگر خبر داشتند یکدیگر را دفن نمی‌کردند[36]»

2. مولوی در مثنوی داستانی را نقل می‌کند که صرف‌نظر از واقعی بودن یا نبودن، زندگی انسانها را در حالتی وصف می‌کند که از علم غیب آگاه هستند و طبیعتا در امور غیبی مداخله می‌کنند. داستان شخصی که به پیامبر زمانش گفت می‌خواهم منطق حیوانات را بدانم و با آگاه شدن از زمان مرگ حیواناتش، آنها را پیش از مرگ می فروخت و درنهایت منجر به این شد که خبر مرگ زودرس خودش به او داده شد. [37]

اینک اصل داستان:

مرد جوانی نزد حضرت موسی آمد و گفت: ای موسی من می‌خواهم زبان حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم. موسی گفت: این کار به صلاح تو نیست، زیرا که خطراتی برایت دارد. جوان گفت: ای موسی در شأن تو نیست که مرا از آرزویم محروم کنی. از خداوند بخواه که به من زبان خروس و سگ را بیاموزد. که اگر همین دو زبان را بیاموزم راضی می‌شوم. موسی به خدا عرض کرد: ای خداوند بزرگ، اگر من زبان حیوانات را به او بیاموزم بسی زیان دارد و اگر نیاموزم سخت دلگیر و ناراحت می‌شود. خداوند به موسی گفت: زبان حیوانات را به این مرد بیاموز، چون ما از هر که پیش ما دعایی کند و آرزویی نماید، رو نمی‌گردانیم.

حضرت موسی به آن مرد گفت: برو که خواهشت برآورده شد. مرد شاد و خوشحال به خانه رفت، صبح زود بیدار شد و به انتظار ایستاد تا هر چه زودتر زبان مرغ و سگ را بشنود. وقتی خدمتکار صبحانه آورد، یک تکه نان از دستش افتاد و خروس جست و آن را برداشت تا بخورد، سگ غرولند کرد و گفت: عجب خروس بدی هستی، تو می‌توانی گندم و جو بخوری و من نمیتوانم، آن وقت یک تکه نان را هم نمی‌گذاری من بخورم؟ خروس گفت: غصه نخور، در عوض فردا روز خوشحالی است؛ برای تو گوشت از همه چیز لذیذتر است، فردا اسب صاحبخانه خواهد مرد و تو می‌توانی هر چه دلت خواست گوشت اسب بخوری. صاحب خانه تا این را شنید اسب را به بازار برد و فروخت و خوشحال بود از این که ضرری به مالش نخورده است.

روز دیگر وقت صبحانه صاحبخانه یک تکه نان پیش سگ انداخت و خروس پیش دستی کرد و آن را برداشت. سگ گفت: دیروز گفتی اسب می‌میرد، ولی نشد و ارباب اسب را فروخت. خروس گفت: من دروغ نگفتم، قرار بود بمیرد، ولی صاحب خانه آن را فروخت و اسب در خانه خریدارش مرد. در عوض امروز خرش می‌میرد و تو گوشت فراوان می‌خوری. مرد جوان چون این سخن را شنید، خر را به بازار برد و فروخت .روز سوم ، وقت صبحانه سگ به خروس گفت: تو هر روز حرفی می‌زنی و مرا به وعده ای دلخوش می‌کنی؛ دیروز گفتی خر می‌میرد ولی نشد و ارباب خر را برد و فروخت. خروس به سگ گفت: ولی فردا غلام ارباب خواهد مرد و نانهای زیادی در جلوی سگ خواهند ریخت. ارباب این سخن را شنید و غلام را نیز فروخت و بسیار خوشحال بود از اینکه زبان مرغ و سگ را می‌داند و توانسته است از سه واقعه جلوگیری کند.

روز دیگر سگ به خروس گفت: این دروغهایی که می‌گویی چیزی جز مکر و فریب نیست . دیروز گفتی غلام ارباب خواهد مرد،  ولی نشد و ارباب غلام را برد و فروخت. خروس گفت: برحذر باش از این که بگویی من دروغ می‌گویم ؛ زیرا ما خروسهای اذان گو راستگو هستیم، طلوع آفتاب صادق و وقت بیداری را می‌گوییم . آن غلامی‌ را که ارباب فروخت نزد خریدار مرد. او جلوی ضرر به مالش را می‌گیرد و بی خبر از آن است که جانش را بر سر این کار خواهد گذاشت. اما زرنگی او زیاد عاقبت ندارد. در عوض امروز ارباب خواهد مرد و بستگان او گوسفندان زیادی را می‌کشند و تو به حق خودت می‌رسی.

مرد جوان به مجرد اینکه  این سخن را از زبان خروس شنید به طرف خانه موسی راه افتاد و گفت: ای موسی به دادم برس، روزگارم سیاه شد. من یقین دارم که بلایی به سرم خواهد آمد. حال چه کنم؟ من نمیخواهم بمیرم. موسی گفت: من به تو گفتم زبان حیوانات برایت ضرر دارد ولی تو به حرف من گوش نکردی. آن ضرری که می‌خواست به مالت بخورد، سپر بلای تو بود و چون تو جلوی آن را گرفتی، خودت سپر بلا شدی. در این موقع حال آن مرد بد شد و لحظه ای بعد جان سپرد. موسی رو به خداوند کرد و گفت: ای خدای بزرگ به دانایی و بزرگی خودت او را ببخش .خداوند به موسی گفت: ما به خاطر تو او را بخشیده و زنده اش می‌کنیم.

3. امام خمینی در نامه عرفانی خود به عروسش چنین می‌گوید: «شب گذشته اسماء كتب عرفاني را پرسيدي، دخترم! در رفع حجب كوش نه در جمع كتب؛ گيرم كتب عرفاني و فلسفي را از بازار به منزل و از محلي به محلي انتقال دادي يا آنكه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردي و در مجالس و محافل آنچه در چنته داشتي عرضه كردي و حضار را فريفتهي معلومات خود كردي و با فريب شيطاني و نفس امارهي خبيثتر از شيطان محمولهي خود را سنگينتر كردي و با لعبهي ابليس مجلس آرا شدي و خداي نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد كه خواهد آمد، آيا با اين محمولههاي بسيار به حجب افزودي يا از حجب كاستي؟»[38]

ونیز هم ایشان در غزلی می­گوید:

عمری گذشت  در غم  هجران   روی  دوست

مرغم  درون آتش  و ماهـــی بــــــرون آب

حالی   نشد   نصیبم  از این  رنج   و  زندگی

پیری   رسید   غرق  بطالت  پس   از   شباب

از درس و  بحث  و  مدرسه ام  حاصلی  نشد

کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هر  چـــه  فراگرفتم  و  هرچـــه  ورق  زدم

چیزی   نبود   غیر  حجابی  پس   از  حجاب[39]


4. آیت الله العظمی خوئی ابتدا وارد مسیر سیر و سلوک شد و به چیزهایی هم دست یافت. اما یکی از علما چون ذوق فقهی و اجتهاد در او مشاهده کرد، به وسیله پدرش او را از این مسیر بازداشت[40].  

5. از مرحوم آیت الله العظمی سید احمد زنجانی نقل شده است:

 «من و آقای خمینی در حرم حضرت رضا بودیم. شیخ حسنعلی نخودکی هم مشغول زیارت بود. از ایشان درخواست کردیم که به ما علم کیمیا یاد بدهد، فرمودند که اگر کیمیا را یاد گرفتید، به خودتان اطمینان دارید که از این قدرت سوء استفاده نکنید؟ آقای خمینی گفت نه. شیخ حسنعلی گفت پس چه اصراری بر این کار دارید. من درعوض دستوری به شما یاد می‌دهم که تالی فاسد نداشته باشد. بعد از نماز واجب این اذکار را بخوانید که برای زندگی افراد بسیار مفید است:

ابتدا آیه الکرسی[41]، سپس تسبیحات حضرت زهرا عليهاالسّلام، سپس 3 مرتبه سوره توحید، 3 مرتبه صلوات، و 3 مرتبه آیه شریفه «ومن یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه، إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شیءٍ قدراً» (طلاق/2و3)»[42]

- جمع بندی و نتیجه گیری

یکی از بزرگترین و سخت ترین امتحانهای الهی که تأثیر بزرگی در تاریخ بشریت داشته است، فداکاری امام و یارانش در روز عاشورا است. یاران امام در شرایطی حاضر به ماندن کنار او شدند که خبر کشته شدن خود را بی هیچ تردیدی، از طریق امام معصوم  دریافت کرده بودند. با گرفتن چنین تصمیم خطیری لیاقت این را پیدا کردند که با تصرف امام معصوم، جایگاه خود را در بهشت مشاهده کنند و بدین طریق، تحمل شمشیرها، نه برایشان دردناک، که شورانگیز گردید. نگارنده در تعظیم یکی از فضایل این بزرگمردان، که یکی از نمونه‌های شهود راستین در تاریخ است، نکاتی را در حد فهم قاصر خود پیرامون این ویژگی به عرض رساندم.

مکاشفه راهی است که انسان بوسیله آن چیزهایی را می‌بیند که در حالت عادی قادر به درک آن نبوده است. این مشاهدات، الزاما شهود واقعیات نبوده و در معرض خطر خطا و سهو و القائات شیطانی است. بعلاوه، حتی درصورت صحیح  بودن، نمی‌توان گفت که همواره برای مشاهده کننده مفید خواهد بود. از سوی دیگر با توجه به تاثیری که می‌تواند بطور بالقوه در درجات کمال و تقوا داشته باشد، یکی از درجاتی است که در قرآن به تحصیل آن از طریق بندگی خالصانه و تهذیب نفس سفارش شده است.

با این اوصاف، اقدام به ریاضتها و روشهای مغایر با شریعت مقدس، ناروا بوده و نفعی به حال صاحبش نخواهد داشت. بعلاوه جز شهودی که از طریق  تصرف معصوم صورت گرفته است، هیچ شهودی یقین آور نیست و استناد به مشاهدات دیگران، خالی از تردید نیست، هرچند که در افراد مهذب و باتقوا، این مشاهدات می‌تواند تا حد زیادی انکشاف از عالم غیب باشد.

والحمد لله رب العالمین

محرم الحرام 1437 هجری قمری

برابر با آبان ماه 1394 هجری شمسی

     ***


[1] . «عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع‏ كُنْتُ مَعَ أَبِي اللَّيْلَةَ الَّتِي قُتِلَ صَبِيحَتَهَا فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ هَذَا اللَّيْلُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا  فَإِنَّ الْقَوْمَ إِنَّمَا يُرِيدُونَنِي وَ لَوْ قَتَلُونِي لَمْ يَلْتَفِتُوا إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ فِي حِلٍّ وَ سَعَةٍ فَقَالُوا لَا وَ اللَّهِ لَا يَكُونُ هَذَا أَبَداً قَالَ إِنَّكُمْ تُقْتَلُونَ غَداً كَذَلِكَ لَا يُفْلِتُ مِنْكُمْ رَجُلٌ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرَّفَنَا بِالْقَتْلِ مَعَكَ ثُمَّ دَعَا وَ قَالَ لَهُمُ ارْفَعُوا رُءُوسَكُمْ وَ انْظُرُوا فَجَعَلُوا يَنْظُرُونَ إِلَى مَوَاضِعِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ هُوَ يَقُولُ لَهُمْ هَذَا مَنْزِلُكَ يَا فُلَانُ وَ هَذَا قَصْرُكَ يَا فُلَانُ وَ هَذِهِ دَرَجَتُكَ يَا فُلَانُ فَكَانَ الرَّجُلُ يَسْتَقْبِلُ الرِّمَاحَ وَ السُّيُوفَ بِصَدْرِهِ وَ وَجْهِهِ لِيَصِلَ إِلَى مَنْزِلِهِ مِنَ الْجَنَّةِ.» قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، الخرائج و الجرائح، قم: مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق، ج2، چاپ اول، ص848.

[2]. ... جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَال‏ قلت له اخبرنی عن اصحاب الحسین(ع) و اقدامهم علی الموت. فقال إنهم کشف لهم الغطاء حتی رأوا منازلهم من الجنه فکان الرجل منهم یقدم علی القتل لیبادر الی حوراء یعانقها و الی مکانه من الجنه.    ابن بابويه، محمد بن على، علل الشرائع، قم: كتاب فروشى داورى، 1385ش، ج1، چاپ اول، ص229. ‏

[3]. «أشهد لقد کشف الله لکم الغطاء و مهد لکم الوطاء و اجزل لکم العطاء»، ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (طبع القديمة)، تهران: دار الكتب الإسلاميه، 1409 ق، ج2، چاپ دوم، ص577.

[4]. معین، محمد ، فرهنگ معین، جلد چهارم، تهران: سپهر، چاپ چهارم، ص 4310.

[5]. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، بیروت: دار احیاء التراث العربی، جلد 19، ص 222.

[6]. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر سوره رعد، مجله پاسدار اسلام، سال هشتم/90، ص 14

[7]. مکارم شیرازی، ناصر، عرفان اسلامی و عرفان التقاطی، مقالات و بررسی ها، 1366 شماره 43 و 44.

[8]. سوره بقره2-4.

[9]. حسینی فر، رضا، بررسی و نقد نظریه خطاناپذیری مشاهدات عرفانی، حکمت اسرار، بهار 92.(125-141).

[10]. قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال تحقیق ناصر باقری بیدهندی،انتشارات دلیل ما،1387، ج2، فضیلت ششم از حضرت هادی، ص1844.

[11]. ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على، مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، قم: علامه، 1379 ق چاپ اول، ج4، ص297.

[12]. قطب الدين راوندى، پیشین، ج2، ص: 822.

[13]. صفار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد، مصحح: محسن بن عباسعلی کوچه باغی، نشر مکتبة آیة العظمی المرعشی النجفی، قم، ص 403.

[14]. قطب الدين راوندى، پیشین، ج1، ص195؛ تبریزی خیابانی، علی، وقایع الایام ، بخش وقایع محرم، نشر المرتضویه، 1353، جلد 2، ص339 .

[15]. قطب الدين راوندى، پیشین، ج2، ص673.

[16]. صفار، پیشین، ص406.

[17]. طباطبایی، محمد حسین، شیعه در اسلام، بنیاد علمی فرهنگی علامه طبابایی، 1360، ص 41-50.

[18]. "انهم فتیه امنوا بربهم و زدناهم هدی". کهف/ 13.

[19]. "والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"  عنکبوت/ 69.

[20]. مطهری،مرتضی، ده گفتار، قم: انتشارات صدرا، 1368، چاپ پنجم، ص 40-60.

[21]. فیض کاشانی، محمدمحسن، وافی، اصفهان: کتابخانه امام امیرالمؤمنین علی(ع)، 1306ق، ج1، ص 10.

[22]. حسینی تهرانی، سید محمد حسین، معادشناسی ، ج1، نشر حکمت. چاپ چهارم، محرم 1407، ص137.

[23]- سوره مبارکه نبأ آیه 18

[24]. طبرسی، فضل بن حسن، ترجمه مجمع البیان، ترجمه گروهی از مترجمان، تهران: انتشارات فراهانی، 1360، چاپ اول، ج26، ص239، ذیل آیه 18 سوره نبأ.

[25]. حسینی تهرانی، پیشین، ص138.

[26][26]. قمى، شیخ عباس، منازل الاخره ‏،اصفهان. چاپ نهم. 1387 مركز فرهنگى شهيد مدرس ص 57.

[27] محمدکاظم کریمی معروف به کربلایی کاظم، تولد: سال 1300 ه.ق. در روستای ساروق اراک، وفات: 1378 ه.ق. در قم.

[28]. استادی، رضا، گروهی از دانشمندان شیعه قم: 1383، نشر مولف، ص 635.

[29]. طباطبایی، شیعه در اسلام، همان.

[30]. حسینی فر، پیشین.

[31]. شیخ یوسف بحرانی، انیس المسافرو جلیس الخاطر(معروف به کشکول بحرانی)، طبع سنگی قدیم، یک جلدی، جمادی الاولی 1291، ص 358.

[32]. زنجانی، سید موسی، جرعه ای از دریا، قم: موسسه کتابشناسی شیعه، 1390، ج 2 ص478.

[33]. محمد هاشم خراسانی، منتخب التواریخ، ،تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1317، ص811. .

[34]. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، دارالاسوه للطباعه والنشر،  چاپ سوم، 1380، جلد 5، ص211-212. 

[35]. طباطبایی، المیزان، ج5، ص242.

[36]. لو تکاشفتم ما تدافنتم. ابن بابويه، محمد بن على، الأمالي (للصدوق)، تهران: كتابچى، 1376ش، چاپ ششم، ص446.

[37]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم.

[38]. امام خمینی، ره عشق، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول، 1368، ص32.

 .[39] امام خمینی، دیوان امام، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ پنجم، 1374، ص 48.

[40]. زنجانی، سید موسی، جرعه ای از دریا، قم: موسسه کتابشناسی شیعه، 1390، ج 2، ص616.

[41]. آیة الکرسی تا «و هو العلی العظیم» : زنجانی، پیشین، ص610.

[42]. همان. ص553.